تبلیغات
Instagram
0
0
1
0
1
1
0
1
0
1
0
0
1
1
1
0
0
1
0
1
1
0
1
0
1
s
o
d
a
1
0
1
0
1
1
0
1
0
1
0
0
L
s
h
k
v
9
0
1
1
0
1
0
n
e
s
t
a
1
0
0
1
0
1
1
0
1
0
1
0
0
1
1
1

w
1
w
w
e
v
i
l
h
0
u
s
e
.
t
k
t
o
r
1
0
1
0
1
0
m
a
s
t
e
r
0
1
1
0
1
0
1
0
w
w
w
.
P
3
0
T
e
a
m
.
c
o
m
0
1
1
1
0
0
1
0
1
1
0
m
e
m
a
0
1
1
1
ورود به سایت
☠کلبه ی وحشت ☠
http://www.8pic.ir/images/x8sr5jray46e7bqifrg8.gif

نظر سنجی
نظر شما در باره ی سایت چیست؟







توجه:با عضویت در سایت رمز عبور پست ها به ایمیلتان فرستاده میشود پس از عضویت لطفا در ایمیلتان قسمت اسپم ها را هم کنترل کنید
alt="Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service">





Powered by WebGozar



قسمت شما

0000 در این قسمت هر سه روز یک عکس جدید قرار میگیرد

با عرض سلام برای تبادل لینک ابتدا ما را با نام "کلبه ی وحشت"لینک کرده وبا اطلاع دادن به ما از قسمت نظرات لینک شما در این سایت قرار خواهد گرفت مدیر سایت :امید
فروشگاه ایرانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی


دوستان
فروشگاه ایرانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
دانلود موزیک،نرم افزار، بازی،ترفند

كی از تبلیغات ها كلیك كنید لطفا بر روی ر http://i44.tinypic.com/29dzqki.gif
دخترك ده ساله
http://tbn0.google.com/images?q=tbn:wlqdmMsZwHBVqM:http://mohammad1000.persiangig.com/arvah/2uh4gbc.jpg

دخترك ده ساله

ساعت حدود 9 در یك شب زیبای ماه آوریل بود كه من طبق معمول به رختخواب رفتم. آن شب هم مثل تمام شب‌ها در اتاق خودم و در تخت خودم خوابیدم. تا آن زمان اتفاق خاصی برایم نیفتاده بود ولی آن شب چیزی دیدم كه هرگز فراموش نخواهم كرد. به محض این‌كه چشم‌هایم را بستم لحظه به لحظه بیشتر احساس سرما كردم. چشم‌هایم را باز كردم تا ببینم آیا در یا پنجره باز مانده است ولی همه بسته بودند. به همین خاطر كمی احساس ترس كردم. به پهلو غلتیدم و ناگهان چشمم به دختركی افتاد كه حدود ده سال داشت. ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می‌كرد. فكر كردم حتما خواب می‌بینم. چشم‌هایم را محكم بستم و دوباره گشودم. دخترك هنوز آن‌جا بود. پیراهن سپید بسیار زیبایی بر تن داشت و دور یقه‌اش گل‌های بنفش ملایمی دوخته شده بود. حالا دیگر عرق كرده بودم. از دختر پرسیدم تو كی هستی؟ او نزدیك‌تر آمد و گفت من دوستت هستم، یادت می‌آید؟ قبلا با تو زندگی می‌كردم... بعد خندید و جلوی چشمان حیرت‌زده من ناپدید شد. هرگز در طول عمرم اینقدر نترسیده بودم. آیا او را قبلا می‌شناختم؟ به سرعت پیش مادرم رفتم و خودم را در آغوش او انداختم. بعد همه چیز را برایش تعریف كردم. مادرم اخمی كرد و گفت حتما خواب دیده‌ام. ولی من می‌دانم كه خواب نبودم. وقتی برگشتم اتاقم هنوز سرد بود.

نظرات شما این مطلب در ساعت 21:39 توسط امید نوشته شد.

http://www.8pic.ir/images/bcid5i8ws1xdceljxvss.gifInstagram
موضوعات
ارتباط با ارواح
داستان های ترسناک
دانلود فیلم ترسناک
اهرام ثلاثه مصر
عکس ترسناک
عکس خون اشام
تم ترسناک موبایل
عکس جن و روح و...
خون آشام یک افسانه نیست!
دانلود کتاب های تاریخی
بازی ترسناک
بازی کامپیوتر
کلیپ ترسناک
اثر هنر مندان
سمبل اسکلت
کاریکاتور های اوباما
جن زده ها
شیطان شناسی

آرشیو ماهانه
آذر 1391
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
مرداد 1389
تیر 1389
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388

صفحات
http://www.8pic.ir/images/pxw34l2k0ouwno0d42p2.gif

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها : 358 نظر
كل بازدید ها :
تعداد اعضا: 103 نفر
PageRank Image href="http://persian-198264245044.spampoison.com">